گمنام ماندن...

بچه‌ها خیلی گشتند. چیزی همراش نبود. لباس نظامی بر تن داشت؛ چیزی شبیه دکمه‌ی پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد. 
وقتی خوب دقت کردم، دیدم یک تکه عقیق است که انگار جمله‌ای رویش حک شده است. 
خاک و گل‌ها را کنار زدم.
رویش نوشته بود: « به یاد شهدای گمنام دیگر نیازی نبود دنبالش بگردیم؛ می‌دانستیم این شهید باید گمنام بماند؛ خودش خواسته بود.
/ 2 نظر / 5 بازدید
مجتبی

سلام علی اصغر جان جالب بود انشاالله خدا به ما هم توفیق بده گمنام باشیم یا علی