در زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق بارها صدام خودش به عنوان یک نظامی و با لباس نظامی به خط مقدم عراق می آمد و فرماندهی خط رو خودش انجام می داد .حتی یکبار در عملیات فتح المبین یعنی اواخر سال ۶۰ صدام به خط مقدم آمد و فرماندهی را خودش به دست گرفت که این موضوع همزمان شده بود با پیشروی های حساب شده و برق آسای 

رزمندگان و شرایط طوری شد که امکان اسارت صدام بود که با اختلاف زمانی خیلی کم بین موقعیت صدام و رزمندگان ، صدام که تا مرز اسارت رفته بود توانست از اسارت فرار کند . سند این صحبت در کتاب همپای صاعقه است وقتی از قول افرادی که چند دقیقه بعد در همان جا دستگیر شدند می گوید : «صدام اینجا بود . با نزدیک شدن شماها به چه کنم چه کنم افتاده بود و هی می گفت یک فکری بکنید . الان اسیر می شویم و ...» 
که در حقیقت اسیر شدن جنگ در سال ۶۰ یعنی پایان جنگ . اما در جنگ عراق و کویت این کار را انجام نمی داد و یا حتی بعضی وقت ها با کت و شلوار حاضر می شد . از صدام پرسیدند : حسین المجید چرا دیگر این کار رو نمی کنی ؟ در جنگ با ایران با لباس نظامی می آمدی ! فرماندهی خط می کردی! ولی در جنگ با کویت همیشه کت و شلوار می پوشی که صدام در پاسخش فقط یک جمله گفت و آن هم اینکه :


در جنگ با ایران من مقابل مردان ایستادم . ولی اینجا مردی نمی بینم !


«هولا این الحدید
اینجا در مقابلم مردی نمی بینم...»!!