در یکی از عملیات ها برادر نوجوانی از بچه های آذربایجان، مجروح شد. نیروهای دیگر کنارش جمع شدند، اما او از آن ها خواست که مرا صدا بزنند. با عجله خودم را به او رساندم. کمی دلداریش دادم و گفتم: «مقاومت کن تا بچه ها تو را به عقب ببرند. با صدایی لرزان گفت: «حاج حسین موقعی که آتش عراق زیاد شد، ترسیدیم و برای همین تعدادی از بچه ها عقب کشیدند. من هم ترسیدم می خواستم به عقب بروم اما از آقا امام زمان (عج) خجالت کشیدم. برای همین سعی کردم عقب نشینی نکنم.»
الآن تو را خواسته ام تا شاهد بگیرم که اگر آقا امام زمان (عج) را دیدی بگو که من تا آخرین لحظه ماندم و فرار نکردم.