ما در کرخه منتظر بودیم. یک روزی مهدی به سراغم آمد و گفت: علی آقا با اجازه از شما می خواهم به مرخصی روم. پرسیدم: چرا این قدر عجله داری؟ صورتش از خجالت سرخ شد. با شرم پاسخ داد: آخر قرار است این دفعه داماد شوم. از شنیدن این خبر خوشحال شدم هنوز چند لحظه از رفتنش نگذشته بود که صدای انفجاری مهیب سنگر را به لرزه درآورد. فـریـاد"یــــــــــا حـــسیـــن" همسنگران به هوا برخاست. سراسیمه بیرون رفتم. باورم نمی شد. مهدی غرق در خون بود. همان جا کنار پیکر مطهرش نشستم و بی اختیار زمزمه کردم: مــهـــدی جـــان دامادیت مبارک